تنهایی   

این روزها بیش از هر زمان دیگر محتاجم تا با کسی حرف بزنم.

 این روزها بیش از هر زمان دیگر دوست دارم تا نفس گرم نجواهای عاشقانه را با گوش­هایم حس کنم.

این روزها بیش از هر زمان دیگر به هم آغوشی با موسیقی و شعر نیازمندم.

این روزها بیش از هر زمان دیگر در جستجوی تبسمی معصومانه برای نقاشی رویاهایم هستم.

این روزها بیش از هر زمان دیگر به همراهی برف و باد و باران می­اندیشم.

...

اما این روزها بیش از هر زمان دیگر همه چیز به سکوت سایه­ای مبهم ختم می­شودو دوباره من تنها می­شوم.

لینک
چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦ - non

   در مرز فرو پاشی   

متلاشی

متلاشی

متلاشی تر از هر زمان دیگر

در مرز فروپاشی

آگاه تر از هر زمان دیگر

در آستانه این فصل سرد

لینک
چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - non

   آزادی   

روزی تو را ترک خوهم کرد

و بالاخره خواهم توانست فریاد بر آرم که

رها شدم و

آزادی ام را جشن خواهم گرفت

چرا همین امروز نه؟

لینک
پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - non

       

لینک
پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - non

       

 بهانه ( تلنگري از زخمي كهنه)

 

من گرفتار جستجوي رنج­آوري هستم،

به هواي يافتن بهانه­هاي كوچك، براي اثبات زنده بودنم.

من ...

گرفتار اثبات خوشبختي­ام!

هيچ كس نمي­داند ...

هيچ كس نمي­داند ... و تنها  قلب من گواهي مي­دهد ...

من، به چيزي، بيشتر از زنده بودن،

و به چيزي، بيشتر از خوشبختي،

مي ارزم.

 

 

بيست و سوم ديماه هشتاد و سه

لینک
شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - non

   تنهايی   

 

روزی که تنهايم را با تو قسمت می­کردم

 یادم رفت که بگویم :

 

اگر روزی روزگاری خواستی تنهایم گذاری

 آیا تنهاییم را به من باز خواهی گرداند؟

امروز رفتی و و تنهاییم را نیز با خود بردی

 و من ماندم و این نیمه نا تمام تنهایی.

از امروز دیگر همه چیزم ناتمام است:

حتی تنهاییم.

لینک
جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - non

   دوزخيان: فقط برای لحظه ای تامل   

غوغا بر سر چيست؟

 

ظلمت پوشاني از اعماق برآمده اند كه مجريان فرمان خداييم

 

شمشيري بي­دسته را در مرز تباهي و انسان درنشانده اند 

 

 و بر سفره­اي مشغول،

 

جهان را به ساده ترين لقمه­اي بخش كرده اند؛

 

ما و دوزخيان.

 

فرمان خدا چيست؟

 

خدا؟

 

                                                           

شاملو

           

لینک
جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - non

   تاريخ مصرف   

 

فکر می­کنم هر چيزی تاريخ مصرفی دارد، حتی آدم­ها،

تاريخ مصرف بعضی از آدم­ها به اندازه يک نگاه است و

بعضی ديگر به اندازه يک سلام و خداحافظی؛

و بعضی ديگر به اندازه نياز.

اما در اين ميان آدم­هايی نيز هستند که تاريخ مصرف­شان به اندازه تاريخ است؛ و برخی از آدم­ها از همان اول تاريخ مصرف­شان تمام شده و بعضی ديگر فقط چند ساعت از عمر مصرف­شان باقی مانده، اما هستند در اين ميان کسانی که تاريخ مصرف­شان را حوادث و رويدادها رقم می­زنند مثل پيکان قراضه همسايه ما. اگر با دقت با آن رانندگی شود و هر ماه به طور مرتب سرويس کاری شود شايد سال­های سال کار کند و شايد بی ام و ( همان BMW  ) خوشگلی داشته باشی و دو  روز بعد تصادف کنی و تاريخ مصرف آن تمام شود، به همين سادگی ؟!

به طور معمول تاريخ مصرف کالاها با قيمت­شان رابطه مستقيم دارد. هرچه تاريخ مصرف کالايی طولانی­تر باشد ( ارزش، ماندگاری، دوام و ... ) قيمت کالا نيز بالاتر می­رود. راستی شايد اين روزها ديده باشيد که بر روی شناسه مواد غذايی به جای تاريخ مصرف از واژه ماندگاری استفاده می­شود.

 در کار ما (؟) که به توليد خدمات می­پردازيم ماندگاری برای مدت زمانی به کار می­رود که يک متخصص در يک شرکت خاص به عنوان کارشناس انجام وظيفه می­کند. در اين مورد نيز هر چه ماندگاری فرد در آن شرکت بيشتر باشد، حقوق و مزايای آن فرد بالاتر می­رود و حتی در رتبه­بندی شرکت­ها در مقياس جهانی و حتی ملی، شرکتی که پرسنلی با ضريب ماندگاری بيشتری داشته باشند جزء شرکت­های معتبر به حساب مي­آيند. در بعضی از مواقع نيز آدم­ها در طول زمان با ارتقاء شاخصه­های کمی و کيفی خود تاريخ مصرف و ماندگاری خود را طولانی­تر و قيمت­شان را نيز بالاتر می­برند.

نمی­خواهم نتيجه­ی بی رحمانه­ای بگيرم و حکم صادر کنم که، در اين دوره و زمانه همه چيز به مثابه يک کالا مورد معامله قرار می­گيرند، اما به ظاهر در حال حاضر چاره جز اين ندارم پس داستان را خلاصه می­کنم و می­پرسم :

من برای شما چقدر تاريخ مصرف داشتم؟

می دانی مدت­هاست که فکر می­کنم من خودم را برايت ارزان فروختم چون من نه به قصد سوداگری آمده بودم و نه سوداگر خوبی بودم. اما تو از روز اول خريدارانه می­دانستی که تاريخ مصرف من برايت بيش از اين نيست.

   

 

 دوم شهريور 85

شهر نفرين شده

لینک
شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - non

   سبکی تحمل­ناپذير هستی   

 

در اين همهمه و هياهو بايد خودم را بازيابم. هيچ حق انتخابی یاقی نمانده است.

همه رفته­اند و همه چيز مانده است.

روياهايم رنگ باخته است و انرژی­ام ته کشيده است.

به طور غير منتظره­ای همه چيز ناگهان نااميد کننده و يأس­آور شده است.

کاخ آرزوهايم فروريخته است و من بر ويرانه تمام آنها نظاره­گر سالهای بر باد رفته هستم.همه چيز سرابی بيش نبوده و شايد نخواهد بود.

بعد از همه اين سالها، تجربه­ها،تلخ­کامی­ها و شادکامی­ها تنها و تنها يک چيز باقی مانده است، تنهايی و بايستی بار اين زندگی را به تنهايی به دوش کشم.

اين تمام آموزه­های زندگی برای من است و چقدر غير قابل باور و سبک.

نمی­دانم  ميلان کوندرا در سبکی تحمل­ناپذير هستی از چه چيزهايی صحبت کرده است اما امروز اين مفهوم بسيار برايم  قابل درک است که چقدر اين زندگی در عين غنی و زيبايی که می­تواند داشته باشد خالی از هر مفهومی است و تا چه اندازه غير قابل تحمل است.

اين است تمام بار هستی.

با اين که همه ما می­دانيم که نهايت اين زندگی در وضعيت موجودش و يا دست کم در جهان مادی آن خلاءف نيستی و سبکی تحمل­ناپذير ختم می­شود، اما همچنان شايد اميدوار باشيم که در وراء اين پوچی غير قابل باور و سبکی تحمل­ناپذير، دنيايی انسانی­تر برای زيستن وجود دارد، بنابراين همچنان مبارزه می­کنيم تا جهان را از اين وضعيت بحرانی نجات دهيم و البته بيش از همه خودمان را.

پس هنوز بايد مبارزه کنيم!؟

 

 

شهريور 85

شهر نفرين شده

 

لینک
جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥ - non

       

راه کوتاه

 

 

اگر ديگر شور و شوقی به ادامه راه نيست،

اصرار بيش از اندازه من، ارمغانی جز آزار در بر ندارد.

من منتظر هيچ پاسخی از تو نيستم.

روزی که شروع کردی،

من توان همراهی با تو را نداشتم

و روزی که با هزاران ترديد قدم در اين راه گذاشتم،

مصمم بودم تا در طول راه ترديدهايم را با کمک تو رفع کنم.

امروز بسياری از آن ترديدها وجود ندارد

و چندی نيز عميق­تر شده­اند.

اگر طول راه اين چنين کوتاه تصور شده بود،

به حتم بايد چنين روزی به پايان رسد.

اما من لب نگشودم به همراهی (شما) مگر برای سفری در زمان.

 

 

 

مرداد 85

شهر نفرين شده

 

 

لینک
جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥ - non